مامانیمامانی، تا این لحظه: 27 سال و 6 ماه سن داره
باباییبابایی، تا این لحظه: 33 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره
عقد مامانی و باباییعقد مامانی و بابایی، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره
ازدواج مامانی و باباییازدواج مامانی و بابایی، تا این لحظه: 4 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره
سبحان از آغاز بارداریسبحان از آغاز بارداری، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه سن داره
سبحان عزیزم از لحظه تولدسبحان عزیزم از لحظه تولد، تا این لحظه: 2 سال و 9 ماه و 9 روز سن داره
وبلاگ آقا سبحانوبلاگ آقا سبحان، تا این لحظه: 2 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

سبحان دنیای مامان و بابا

دلخوشم به دلخوشی پسرم

32ماهگی شازده کوچولومون

    یلدای 98 با تاخیر     پسر ژیمناستیک کار دو سال و نیمه من(عشق مامان اینجا داشتی سعی میکردی به تقلید از علی دایی که کلاس وشوو میره، سه پایه و روی سرت بایستی). پشتک زدن و حرکت پل هم خوب بلدی. عکسهای پاییزیت یه روز جمعه پاییزی سه تایی با هم پارک رفتیم و عکسهای خوشگل پاییزی ازت گرفتیم ولی چن روز بعدش که گوشیم دستت بود،همشو پاک کردی😡 بابایی هم بخاطر سرما، دیگه راضی نشد بریم پارک واس همین برگهای درختهای حیاطمونو جمع کردیم و تو خونه چند تا عکس ازت گرفتم.   عصبانی شدن و اخم پسرم😤 ای من به فدای اون چشمها و ا...
12 بهمن 1398

31 ماهگی مرد کوچولوی ما

  سلام سلام.ما بعد از 3 ماه اومدیم.راستش هارد کامپیوترمون سوخته بود ،بهمین خاطر نمیتونستم بیام وبلاگ سبحانو بروزرسانی کنم.تو این 3 ماه اتفاقای زیادی افتاده ( بعدا برات مفصل مینویسم) ،که مهمترینش زلزله روز ۱۷ آبان به بزرگی ۵.۹ ریشتر ساعت ۲ و ۱۷ دقیقه و ۳ ثانیه بامداد در شهرمون بود که خداروشکر آسیب جسمی نداشت ولی آسیبهای روحیش همچنان ادامه داره...   اما عکسهای 31 ماهگیت به ترتیب شهربازی گندم   ...
13 دی 1398

30 ماهگی پرنس جان

ای خدددا، اصلا باورم نمیشه،یعنی پسر من به این زودی وارد 30 ماهگی شد😲 چرا اینقد زود آخه😡 یعنی 21 آبان، دو سال و نیمه میشی؟!؟ کاش ی دستگاهی یا موادی اختراع میکردن ک همینجور کوچولو و سالم و شیرین میموندی👶 این ماه با چندتا خبر خوب و یک خبر بد( که خدارو شکر گذشت و رفت و انشاالله دیگه برنگرده )اومدم. 1) خبر خوب اول اینکه پروژه از پوشک گیریتو با موفقیت به اتمام رسوندیم. البته شبها فقط موقع خواب پوشکت میکنم (ک البته اکثرا پوشکت خشک میمونه) تا انشالله بعد از دفاع پایان نامم ( که همین روزاس ) ،شبها هم پوشکت نکنم. ماشاالله خیلی راحتر و تمیزتر و زودتر از اونچه فکرشو میکردم، از پوشک گرفته شدی و بقیه الکی می...
28 مهر 1398

29ماهگی جانانم

نفس مامان،شروع بیست و هشت ماهگیت مصادف با ماه محرم بود که با بابایی به دسته عزاداری و شبها مسجد و هیئت میرفتی و زنجیر میزدی. 👶BYE BYE diaper👶 عشقم پروژه از پوشک گیریت هنوز کاملا تموم نشده، ولی برای تشویق کردنت،زودتر جشنشو گرفتیم. اینجا هم پسرم دلبری میکنه❤️ مثلا دستاشو شکل قلب کرده(قلب وارونه)😁 اینجا هم دیگه از عکاسی خسته شدی👇 ننه قربون پسر سر به زیرش بشه ایشاالله  😇 اینجا خاستم از بدون پوشکت و با شورت آموزشی ، عکستو بگیرم ، اینجوری خجالت کشیدی و گفتی عیبه مامان😱 ینی اولش تو افق محو شدم، بعدش از خجالت آب شدم رفتم زیر زمین😪 دیگ چ توض...
29 شهريور 1398

28 ماهگی دلبندم

  عزیز دلم کلی مطلب راجب تغییرات و پیشرفتهای چند ماه اخیرت با جزئیات نوشته بودم، که دست بابایی خورد و پاک شد !!! 😡  منم فعلا عصبانیم و بطور خلاصه مینویسم.    اول از همه، این ماه عروسی دختر عمه آذر مامان بود(27 مرداد) و بیشتر این ماهو مریض بودی و تب داشتی.اولش صبح با تب و بیحالی شروع شد و تصمیم گرفتیم ببریمت پارک، تا سرحال بیای ولی تا پامونو گذاشتیم پارک،استفراغ کردی و هر چی آبمیوه خورده بودی بالا آوردی.همون لحظه رسوندیمت بیمارستان و چون دکتر اطفال رفته بود،پزشک اورژانس ویزیتت کرد و چند تا داروی اسهال و استفراغ و شکم درد داد و گفت که ویرووسه. ...
29 شهريور 1398

27 ماهگی قندک خان

یک شب بیاد موندنی در شهربازی شورابیل اردبیل به همراه خانواده آقا،عمه و عمو جون.👪 سرگرمی جدیدت که ساعتها باهاش مشغول میشی و برج میسازی و خراب میکنی😍 عروسی دختر خاله اسما مامان در 28 تیرماه و ست مادر و پسری ما😘 فدای اون ژست گرفتنات بشم ❤️ (اینجا دخترداییم داشت از من عکس میگرفت که دیدیم تو هم اونور برا خودت ژست عکس گرفتی و زود این لحظه رو شکار کردیم) و غذا خوردن شما که همه چیو مخلوط کردی، اخر سر نوشابه هم توش ریختی😱 اخه بچه دو ساله و این همه کلاس گذاشتن و این همه سلیقه ! 😲 با اون دستمال بغل بشقابت هم دهنتو پاک میکردی😲 کلا رو میز ما هیچکس غذا نمیخورد و غذا خوردن شمارو تماشا میکرد.ماشاالله ب...
4 مرداد 1398

26 ماهگی تاج سر

ی عصر خوب روز تعطیل و پارک گردی و خوشحالی شما عشقم😍 جدیدا تا ساعتها با این اسباب بازی های درب و داغونت مشغول بازی میشی و رو زمین میچینی و کلی ذوق میکنی و منو صدا میکنی ک بیام نگاه کنم و قربون صدقه ات بشم.😘 حیاط خونه حاج بابا اینا یه گنجشک کوچولو اومده بود که نمیتونست پرواز کنه و علی دایی دستش میگرف بده بهت ولی شما میترسیدی.🐤 اینم شما همون روز که حاضر شدی با حاج بابا برین آرایشگاه تا موهات کوتاه شه و واسه تولدت مرتب باشه. اینم بعد از آرایشگاه اومدنت 👇 که بر خلاف تصورم، حاج بابا میگف اصلا گریه نکردی و مثل ی گل پسر یکجا نشستی.و چون ارایشگر فامیلمون بود ب زبون گرفتت و کلی باهات بازی کرده و...
7 تير 1398

25 ماهگی عشق جانم

اولین پست بعد از دو سالگی عشقم😍 ❤️دومین شب احیا و قران ب سر گذاشتنت ❤️ که پا ب پای ما تا سحری بیدار میموندی😲و چون هوا سرد بود ،مسجد  نرفتیم و هر سه روز تو خونه احیا گرفتیم. کیک باقلوای مامان پز (که اینجا داغونش کردی) و شمع فوت کردنت که مثلا تولدته🎂 خودت هم دست میزدی و میگفتی تفلت مبالک😊   ...
29 خرداد 1398

تولد 2 سالگی

  🎂عزیزترینم تولدت مبارک🎂   شیرینی دنیام، دلیل نفسهام، انگیزه زندگیم، جگرگوشه نازنینم، مرد کوچک امروز و بزرگ‌مرد فردا، امروز روز تولد تو است؛دو سال پیش در این روز و دقیقا این ساعت پا به این دنیا گذاشتی و دنیای من شدی😍 ❤️ از خدا ممنونم که منو مادر تو کرد ❤️ روز تولد تو روزی است که نه غصه و نه غم هیچکدام سراغ من نمی‌‌آید. پس این روز را به تو و خودم تبریک می‌گویم. پسر خوبم! نمی‌دانم پیش از به دنیا آمدن تو چگونه می‌زیستم و آیا اصلاً می‌زیستم؟ که اکنون نفسم به نفس تو بند است.😘             فکر نکنم کلمه‌ای...
21 ارديبهشت 1398

بای بای می می

پسر شیرین مامان (بقول بابا، سپر مامان)دیگه میخام کم کم از شیر بگیرمت.خیلی وقته دست دست میکنم  و نگران اذیت شدن توام.ولی الان از ی طرف ماه رمضون داره میرسه،از ی طرفم شیرم خیلی کمه و بشدت وابسته شدی و از طرف دیگه کم مونده به دوسالگیت ... واس همین فعلا از چسب زدن به یک می می شروع کردم و میخام کم کم قطع کنم که اذیت نشی.تا الان که خوب همکاری کردی و کمتر می می میخای و می می اوف شده رو ناز میکنی و میگی می می اووووووف. عشق مامان الان که دارم مینویسم،دقیقا دو روزه میشه که شیرمو نخوردی(1 سال .11 ماه.15 روزگیت).فقط میتونم بگم که کمک خدا بود که با اون شدت وابستگیت به اون راحتی از می می جدا شدی.البته موقع خواب اذیت میشی ولی ...
8 ارديبهشت 1398